ناگهان صدایی از کنار جاده بلند شد و چورتمان را در هم درانید و همین که سرها از زیر لاکمان در آوردیم یکنفر قزاق روسی را دیدیم بروی برف افتاده و هی التماس می کرد و پایش را نشان می داد.

قربانعلی خان گفت:"رفقا ملتفت باشید که رندان برایمان تله ای حاضر کرده اند"و به حمزه تشر زده و گفت:" د جانت درآید شلاق کش برو"

ولی حبیب الله گفت:تله مله ی چی؟بنده خدا، زخمیست زبانش دروغ بگوید خون سرخش که دروغ نمی گوید اگر چه دشمن است با دشمن خوار و زبون بی مروتی ناجوانمردیست.خدا را خوش نمی آید او را دراینجا بگذاری و برویم."و در همانحال حرف زدن جفت زد پایین و خود را به روسی رسانده و زیر بازویش را گرفت و با مهربانی تمام بطرف گاریش آورد.

حمزه چند تا فحش به زبان ترکی بناف هر چه روس است بست وگاری را نگه داشت و روس را سوار کرد و گاری راه افتاد .با اینکه روس از زبان فارسی و ترکی هیچ به کله اش نمیرفت ولی باز قربانعلی خان  محض احتیاط در گوش حبیب گفت:"حالا که گذشت ولی بد کردی تو را چه به این قرتی بازی ها؟"

حبیب خنده ای کرد وگفت:"روس هم هست لای دست پدرش ،مسلمانی ما کجا رفته آدم به گرگ بیابان هم باید رحمش بیاید".

حبیب لنگی از خورجین در آورد و بر زخمش بست .قربانعلی خان هم بزرگواریش گل کرد و یک گیلاس عرق همدانی(منظور نوعی پارچه هست لطفا سوءتفاهم نشه) برخ روسی بست و روسی کم کم سرحال آمد.

 حمزه دست از غرغر برنمیداشت و مدام لند لند می کردکه گاری بار خودش کم بود این هم شد قوز بالا قوز و اوقات تلخیش را سر اسب های زبانبسته در میاورد.

عاقبت حبیب به تنگ آمده و گفت:"تا کی مثل کنیز حاجی باقر قرقر میزنی؟بیا این 2 قرانی را بگیر و خفه خون بگیر.همینکه یک 2 هزاری انداخت پیش حمزه و خواست کیسه را در شال بگذارد از دستش افتاد و سرازیر شد تو ی دامنش.

چشم من از قضا بچشم روسی افتاد دیدم برق بدی زد مثل آسمان قرمبه و مثل گرسنه ای که کباب ببیند با چشم میخواست پولها را بلع کند.برف لامذهب دست بردار نبود.روسی مثل موش از آب بیرون کشیده هی میلرزید.ناگهان حبیب  روانداز کردی گرم را از دوش برداشته و به دوش قزاق انداختو گفت:"ما پوستمان از ساروج حوض دارلحکومه ی ملایر هم کلفت تر است ولی این دربدر شده را سرما خواهد کشت".از حمیت و مروت این جوان لذت وافر بردم.گاری رسید مقابل قلعه ی سنگی.مشتی قزاق روسی آتش روشن کرده و اواز خوانی می کردند.روس مجروح به محض شنیدن صدای آشنا مثل شغالی که باشنیدن صدا گوش هایش تیز می شود سر را از زیر رو انداز بیرون آورد و نیشش تا بنا گوش باز شد.و رفقایش را آواز دادو همینکه رفقایش چشمشان به او افتاد بشاش دویدند به سمت گاری و رفیق مجروحشان را پیاده کردند. من دیدم حین پیاده شدن چیزی به رفقایش گفت و قزاقها نگاه تندی به حبیب کردند.بمحض اینکه پای روس به زمین رسید قزاق نخراشیده ی دیگری که بوی الکل دهانش تا اینطرف گاری می رسید مچ حبیب را گرفته و با قوت او را پایین کشید و دیگر قزاقها او را به باد شلاق گرفتندو کشان کشان به طرف قلعه بردند.من از روی تعجب نگاهی به قربانعلی انداختم ولی او با کمال آرامی دندانهای فک اعلا را بروی لب پایین آورد یعنی"هیس"و روبه حمزه کرده گفت:"د جانت در آید چرا نمیرانی؟مگر خوابت برده؟"

حمزه هم هم شلاق را به کفل اسبها زده و چند حرف آب نکشیده ی ترکی و عربی در ظاهر به اسبها و در باطن به روسها نثار کرد و گاری راه افتاد.

کاشف که به عمل آمد معلوم شد حبیب را متهم کرده اند که با یکی از قزاقها که همسفر گاری بوده بدسلوکی کرده و سردار روسی محض زهر چشم گرفتن از اهالی قصبه حکم کرده که تیربارانش کنند،مخصوصا شنیدم که همان روسی نجات یافته با حبیب خیلی بدرفتاری کرده.

از شنیدن این خبر دنیا را به کله ام کوبیدند.دویدم پیش قربانعلی و دیدم قربانعلی محض رفع کوفتگی راه، مشغول کشیدن یک بسته ت...بود.گفتم:"چه نشسته ای؟دارند حبیب را میکشند" بیا برویم آخر دست و پایی کنیم نگذاریم خون او بی گناه ریخته شود"

بدون اینکه کله اش را از روی کلک آتش بلند کند گفت:میخواهی سرت را به باد دهی؟بیخود نیست به اینها خرسشان میگویند،مگر دوستی خاله خرسه را نشنیده ای؟ برو نیش عقرب جراره را ماچ کن و ببین چطور مزدت را کف دستت میگذارند.بغض بیخ خرم را گرفته بود و داشتم خفه میشدم.از خود بیخود راه پلکان را گرفته و رفتم روی پشت بام گاریخانه و اشمکم جاری شد.2،3 ساعتی از شب میگذشت.نسیم همواریکه از طرف مغرب وزان بود از ایوان مدائن که جای عظمت و شکوه ایران باستان است و از قصر شیرین و بیستون که منزلگه کامیابی خسرو و نامرادی فرهاد است گذشته و بباغستانهای کنگاور میرسید.و از لای درختان بی برگ رد میشد و بزبان بیزبانی میگفت:دنیا چه رنگها چه نیرنگها!سرزمین کیکاوس!لگدکوب قزاق روس!افسوس!صد افسوس!

ناگهان دیدم چند تا قزاق پیدا شدند که حبیب را دستبسته در میان گرفته و به سمت تپه ای روان بودند.

دیگر حالم را نفهمیدم همینقدر میدانم که طولی نکشید و  صدای شلیک بلندشد و زود خاموش شد.بصدای شلیک سگهای اطراف عوعوی شوم دلخراشی نمودند و کلاغهایی که در شاخ درختان غنوده بودن سراسیمه بالی زده و از شاخی به شاخ دیگر پریدند و از نو خموشی مدهشی بر دهکده ی خواب آلود مستولی گردید.بدون هیچ اراده ای از بام به زیر آمدم و به طرف تپه ی مذکور روان شدم.در اندک فاصله ای حبیب نمودار گردید.خونی که از پهلویش بر روی برف جاری بود خونی را که از ران روسی مجروح بین راه در روی برف دیده بودم بخاطر من آورد و آه از نهادم بر آمد.در همین لحظه لخته ابری مثل اینکه بخواهد پرده بر روی ژشتی کردار اولاد آدم بکشد روی ماه را گرفت و عالم روشن به یکباره تار گردید.در آن تاریک روشنی ناگهان به نظرم آمد یک سیاهی شلان شلان بطرف حبیب نزدیک میشود.خود را در عقب درختی پنهان ساختمو با دقت مشغول نگریستن گشتم.در همین لحظه یونس ماه از شکم نهنگ شناور ابر از نو بیرون آمده و باز انوارش ملک شبانگاهی را رونق بخشید.سیاهی را شناختم.قزاق!همسفرمان بود!

گفتم شاید میخواهد تلافی نیکوییهای حبیب را کند.ولی خیر،خود را شلان شلان به حبیب رسانید و خم شد و دست کرد و از توی پر شال حبیب چیزی در آورد و به عجله دور شد.در اول وهله به صرافت نیفتادم  قضییه از چه قرار است.ولی فلفور شیر فهم شدم که قزاق بد نهاد به طمع مختصر جیفه ی دنیا آنهمه مردانگی حبیب را فراموش کرده و خون بیگناه او را به ریختن داده است.

فردا صبح که از  همت قربانعلی اجازه ی حرکت ار کنگاور را بدست آوردیم و مهیای حرکت به سمت کرمانشاه بودیم خواستم باز دیدنی از حبیب نموده باشم و خدا نگهدار آخرینی باو گفته باشم.دیدم حبیب در زیر خرمن شکوفه ی برف شبانه ناپدید گردیده و نه از او اثری مانده و نه از جای پای قزاق بدسرشت!دست بی اعتنای طبیعت هر دو را پوشانده...!

در این بین صدای قربانغلی بگوشم رسید که از دور مرا صدا میزد و میگفت:"

خان سرما پر زورست اگر میخواهی تلف نشوی یک بسته ت... بدهم ببین چه معجونی است!"

گاری هم حاضر شد و راه افتادیم.


از اونجایی که ... ،این پرده ی آخر بود،امیدوارم این نوشته به عنوان پرده ی آخر حذف نشه، چونکه گفتن در نا امیدی بسی امید است.

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم***که در طریقت ما کافریست رنجیدن

به پیر میکده گفتم که چیست را نجات***بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن